دردونه ها

حالاقدرتوبیشترمیدونم مادر

1391/11/16 0:21
نویسنده : مانا
175 بازدید
اشتراک گذاری

توطوفانای نوجوونی وجوونی که دست وپامی زدم شایدازسرقدرت کذایی ونادانی خیلی دردانت نبودم مادر...

بعداز به هوش اومدنم صدای توتوگوشم بودکه داشتی واسه اولین نوه ات میخوندی:"دست کوچولو،پاکوچولو"مادرمن ازروت خجالت کشیدم.چقدعذابت داده بودم وتوچه عاشقانه منوبچمودوست داشتی.چقدزحمتت دادم اون روزاتوهنوزبازنشسته نشده بودی وبااینکه خودت خونواده بزرگی داشتی کلی به ماهم میرسیدی تازه ازمهمونایی که به دیدنم میومدن پذیرایی می کردی.

شبایی که فرداش میخواستی بری سرکاربیداروایمیستادی وپابه پای من بچه روبغل می کردی.

اعتراف می کنم تااون روزااونجورکه بایدقدرتونمی دونستم.شایدیه لج ذاتی تووجودهربچه ای نسبت به مادرش باشه ولی چقدرتوباگذشت وعظیم بودی ومن چقدرحقیر.

من تمام سالهای زندگیمودرکناریک گنج بزرگ طی کرده بودم که حتی یکبارهم متوجه وجودش نشده بودم.عجب غافل بودم......

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

خاله زری
15 بهمن 91 21:40
مادرا واقعا فرشته هستن...زنده باشن انگار یه انرژی زاپاس دارن یه موتور دوم که موقعی که بچه هاشون به کمک احتیاج دارن اونو روشن میکن
خاله زری
15 بهمن 91 21:41
چرا گفتی "بعد از به هوش اومدن"؟


عزیزم به هوش اومدن بعدسزارین.اون وقتاسری نخاعی نمیکردن.بیهوشی کامل میدادن
خاله زری
18 بهمن 91 15:20
آهان ببخشید اینو با یه پست دیگه اشتباه گرفته بودم،گفتم بیهوشی دیگه چرا
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دردونه ها می باشد