دخمل ما چه نازه
ازدکترم خواستم زمان سزارینم رو 3 روز جلوتربندازه.......
تانی نی 88.8.8 به دنیابیادچراکه هم تولدامام رضابودوهم اینکه یه تاریخ تولدرندداشت.ولی دکترموافقت نکردوگفت یه روزشم ریسکه.
واینطوربودکه روز11 آبان 88 من راهی بیمارستان باخترشدم .شخصی که قرار بوداتاقش به من داده بشه دوست وهمکلاسی قدیمیم مریم بودواین برام خیلی جالب بود.وقتی به اتاق عمل رفتم ساعت 5 بعدازظهربود.بارون شدیدی می باریدوهواحسابی تاریک شده بود.ساعت 5:30عشقم به دنیااومد.من فقط دوتاصدای oaضعیف شنیدم.صداش دخترونه بود
وزنش 3کیلووقدش51سانت بود.موهاش خرمایی ولی ابروهاش بیرنگ بود.درشتی چشاش حتی باوجودبسته بودنشون پیدابود.تواولین نگاه انگارخودم دیدم که بوربودم.بعدازتولدنی نی تا6 ساعت خواب بودپرستارهاازمون می خواستن بیدارش کنیم شیربهش بدیم تاقندش نیوفته.من ازاین موضوع خوشحال بودم چراکه فکرمی کردم این برخلاف محمدبچه آرومیه زهی خیال باطل.
شب اول شیرداشتم وبچه آروم بودفرداپرستاراومدوگفت دیگه نیازی به وصل سرم نیست وهمین قطع سرم باعث کم شدن شیرودادوهوارهای نی نی شد.مادرجان طفلک تاساعت 10شب هرهنری داشت به خرج دادشایدآرومش کنه وبه ناچارتسلیم نظرمن شدو به شهرام زنگ زدوازش خواست یه قوطی شیرخشک ویه قاشق بیاره.شهرام هم نامردی نکردویه قاشق غذاخوری همراه خودش آوردکه اندازه نصف صورت نی نی بود.وقتی قطره های شیرتودهن نی نی می چکید بایه حرص وولعی ملچ ملوچ می خورد.

دخمل ما چه نازه
