دردونه ها

دخمل ما چه نازه

1392/4/25 15:29
نویسنده : مانا
261 بازدید
اشتراک گذاری

ازدکترم خواستم زمان سزارینم رو 3 روز جلوتربندازه.......

تانی نی 88.8.8 به دنیابیادچراکه هم تولدامام رضابودوهم اینکه یه تاریخ تولدرندداشت.ولی دکترموافقت نکردوگفت یه  روزشم ریسکه.

واینطوربودکه روز11 آبان 88 من راهی بیمارستان باخترشدم .شخصی که قرار بوداتاقش به من داده بشه دوست وهمکلاسی قدیمیم مریم بودواین برام خیلی جالب بود.وقتی به اتاق عمل رفتم ساعت 5 بعدازظهربود.بارون شدیدی می باریدوهواحسابی تاریک شده بود.ساعت 5:30عشقم به دنیااومد.من فقط دوتاصدای oaضعیف شنیدم.صداش دخترونه بودماچ

وزنش 3کیلووقدش51سانت بود.موهاش خرمایی ولی ابروهاش بیرنگ بود.درشتی چشاش حتی باوجودبسته بودنشون پیدابود.تواولین نگاه انگارخودم دیدم که بوربودم.بعدازتولدنی نی تا6 ساعت خواب بودپرستارهاازمون می خواستن بیدارش کنیم شیربهش بدیم تاقندش نیوفته.من ازاین موضوع خوشحال بودم چراکه فکرمی کردم این برخلاف محمدبچه آرومیه زهی خیال باطل.

شب اول شیرداشتم وبچه آروم بودفرداپرستاراومدوگفت دیگه نیازی به وصل سرم نیست وهمین قطع سرم باعث کم شدن شیرودادوهوارهای نی نی شد.مادرجان طفلک تاساعت 10شب هرهنری داشت به خرج دادشایدآرومش کنه وبه ناچارتسلیم نظرمن شدو به شهرام زنگ زدوازش خواست یه قوطی شیرخشک ویه قاشق بیاره.شهرام هم نامردی نکردویه قاشق غذاخوری همراه خودش آوردکه اندازه نصف صورت نی نی بود.وقتی قطره های شیرتودهن نی نی می چکید بایه حرص وولعی ملچ ملوچ می خورد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

خاله زري
11 خرداد 92 23:00
وقتي ترانه خوشگل به دنيا اومد،ما تايلند بوديم،اونجا زنگ زديم و بعد كه خيالم راحت شد از خوشحالي وسط خيابون اشك شوق ريختم و خيلي دلم ميخواست پيش ني ني ميبودم
سعیده مامان آندیا
12 خرداد 92 17:37
یاد اون روز های اول می افتم خیلی سخته ولی خدا هم خیلی کمک میکنه و البته ما مامان ها خیلی هم صبوریم
خاله شيدا و روشا
13 خرداد 92 9:32
واي شب اولي كه خواهر زاده ام بدنيا اومد،واقعا وحشتناك بود همه ني ني ها خواب بودن،روشا ما بيمارستان رو گذاشته بود رو سرش منكه نزديك هاي صبح بيهوش شدم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دردونه ها می باشد